مریضی ..
بالاخره بعداز تقریبا یک هفته گلاب به رویتون اسهال دیشب رفتیم کلینیک کودکان توحید بعداز کلی معطلی به دلیل شلوغ بودن کلینیک نوبت ماشد وشما مثل همیشه گریه راسردادی ومن اصلا نفهمیدم دکترچی میگه ...
تااونجاییکه فهمیدم دکترگفتن ظاهرا مشکلی نیست اما چون اسهال بایدآزمایش بشه ...امیدوارم چیزی نباشه
دیشب توکلینیک باهمه نی نی هامی خواستی دوست بشی اما بقیه نی نی ها بادخملیمم دوست نمی شدند ازهمه هم شیطون تربودی دوسری پله به فاصله چندمتری از هم اونجا بود کنارشون هم رامپ بود مثله فرفره می دویدی از رامپ بالا از پله ها می آمدی پایین دوباره از اون یکه پله می رفتی بالا از رامپ می آمدی پایین وهمه نی نی هاومامان هاشون محوتماشای شما باباهم کلا حرص می خورد
بعدمن خواستم شما رابنشونم باموبایل آهنگ گذاشتم حالادیگه بی خیال نانا نمی شدی وباباهمچنان
خلاصه که حرص پشت حرص رفتیم دکترواومدیم .....
یک بازی هایی میکنی مثلا باوسایل آشپز خانه ات آش می پزی توی ظرف هاش نخود ولوبیا ریختم ازاین کاسه می ریزی اون کاسه از اون کاسه می ریزی تو قابلمه همین جور ادامه می دی اولا همش می ریخت روی زمین ولی الان دیگه حرفه ای شدی 
باپشتی ها پله می سازیم میری بالا اصرارهم داری میناهم بیاد امروز ازدسته میناناراحت شدی ازبالامبل پرتش کردی پایین بهت گفتم مینا دردش گرفت کلی غصه خوردی بعد بهت گفتم بگوببخشید تامینا گریه نکنه بهش گفتی ببیید بعدخودتم بوسش کردی میناهم دیگه گریه نکردحالاتا خودتم می خوری زمین به من میگی ببیید نایی بیهانا بعدواسه مامان بوس میفرستی
میخورمتها
قصه توی ده شلمرود روواست می خونم بعضی قسمتهاراازقصدنمی گم ببینم توبلدی اینقدربامزه میگی که ضعف میکنم واست 


مریضی ..
