بهینابهینا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره

بهترین دختردنیا

قول میدم بگذارمشون

اینم انجام قول اینم موتورسوارکوچک چندروزپیش که بادایی رفتیم واسه کاغذدیواری خانه مادربرگشتن رفتیم سرساختمان ودخملم سواره موتور شد ...
19 بهمن 1391

دد

امروز صبح ازخواب که بیدارشدی یک ساعتی باهم بازی کردیم بعدشروع کردی به بهانه گیری چون می می نی روخیلی دوست داری آوردم باهاش بازی کردی بهینا می می نی کو؟ ماشینه می می نی کو؟ می می نی روبوسش کن... امایکم که بازی کردی دوباره شروع کردی به بهانه گیری رفتم آشپزخانه غذاواست درست کنم دیدم صدات نیامد همیشه بدو بدو می آمدی دنبالم آمدو دیدم رفتی داخل حمام یکم باهات بازی کردم بعد دیدم کفش هات رو می گذاری روی زمین ومیگی د د د قربونت برم حوصلت سررفته رفتیم ناهاربخوریم که طبق معمول این هفته خوب نخوردی وبعدیک چرتی زدی وقتی بیدارشدی دوباره شاکی بودی سی دی های نابغه کوچک راهم دست داری واست گذاشتم اولش خ...
18 بهمن 1391

تولدیازده ماهگی

هورا فسقل خانوم بزرگ شد رفت یکماه دیگه یک سالگی  ولی دخملم مریضه امیدوارم خدابه دخترم هدیه تولد سلامتی بده این عکس حال وروز این چندروز بهیناست بیچاره مامان اینجام لباس پوشیده بره دکتر البته ازآنجاکه دکترخودت خیلی سخته نوبت گرفتن ورفتن رفتیم کلینیک کودکان ---- خداراشکر دکترگفت یک ویروسه ساده است وبایددوره اش تمام شود اینم خوابیدن جدیده کلا خیلی تو خواب قل می خوری ...
17 بهمن 1391

عکس این چندروز

بهیناتوپش روخیلی دوست داره وهمه جا دنبالش میره بهش میگه  تو   این ماشینش راهم دوست داره هولش میده وغش وغش میخنده اینم قطارش هست که فشارش میده وبوق میزنه اینم جاروبرقی بهینابهش میگه دارو لالایی کن بهیناخانوم خوشگل ...
11 بهمن 1391

دخملیم

سلاااااااااااااااااااااااام بهیناخانوم میگه دردو  یعنی گردو  وهمینطور دارویعنی جارو همه میگند چرانمی گه مامان بابا نمی دونم والا الان یک هفته ای هست خوب غذانمی خوری دوتادندان های بالا هم سرزدند دیشب هم تب کردی وتاصبح مامان وبابابالای سر دخملیم کشیک می دادیم بووووووس داری تمرین می کنی خودت ازروی زمین بلندبشی نصفه نیمه بلندمیشی وبعدخودت میشینی عاشق دد هستی برای دومین بارازروی تخت افتادی پایین واسه همین روزهادیگه روی تخته خودت می خوابونمت تاکم کم شبهام یادبگیری ...
9 بهمن 1391

مادر

اول یک ماچ گنده واسه مادر مادرکه میگم نه اینکه فقط اسم مادررا باخودش داشته باشه ها نه مادریعنی مامان من یعنی مامانی که سرش دردمیکنه امانمی گه مبادابچه هاش غصه بخورند مامانی که پادردوکمردردداره اماوقتی بهش میگم خسته شده ام باوجوده همه خستگی هایی که داره بازجوره منم میکشه مادرکه میگم یعنی یک درجهان عاشقتم مامانه گلم ...
1 بهمن 1391

برق

سلام خانومی من الهی فدات بشم خیلی مخلصیم خیلی چاکریم اینروزهای ما وبهینا عاشق تاتی البته اصلا دوست نداری یک دستی بری ووقتی یک دستت راول می کنیم کلی غرغرمی کنی خیلی هم تندتندمیری انگارراه نرفته می خواهی بدوی دیگه اینکه عاشق کتابی والبته می می نی روبیشترازهمه دوست داری خودت بازمی کنی برگ می زنی انگشت می گذاری روی شکل ها وبه زبونه خودت داستان می خونی ممنونم خاله عاطفه جونم که واسم کتاب می می نی خریدی هرجام کلید پریز ببینی  فوری روشن خاموشش می کنی اینم جای دستهای بهینا روی درودیواره خونه دیگه اینکه کمدوکشوهم خیلی دوست داری خوب منم توروخیلی دوست دارم مادریاده دخملم داده اند  نی ...
29 دی 1391

بهیناخانوم خوردنی

میخورمتها شیرینی فدای تو عسل بشم من اینقدرشیرین شدی که نگو دیشب رفتیم خانه مامان بتی یکم که گذشت عمه گفت بهینا بیا پیشی روببین دخملم فوری برگشت پیشی رونشون دادباهوش قربونت برم که خوب توذهنت مونده بود آخه دفعه پیش شماخوردی زمین  گریه می کردی من واسه اینکه شماراآروم کنم پیشی رونشونت دادم فکرنمی کردم یادت باشه اما غافلگیرمان کردی عمه هم کلی واست ذوق کرد پیشی منم ایناهاش مثل پیشی همه جارا طی می کنی این شگردجدیدت هست تاازخواب بیدارمیشی میری سراغ پاتختی قبل از این صدامی کردی می آمدیم پیشت حالادیگه بی صدابازی می کنی وروجک دیدم صداش نمیاد گفتم ببینم کجاست خوب اینجابوددیگه بهیناتیشت کومامان؟ ...
27 دی 1391

خدایا به من صبر بده

واااااااااااااااااااااای ازدسته تو چرا؟ امروز صبح ساعت 8.30 بیدارشدی ساعت 1 خوابیدی 1.35 بیدارشدی 9.30 دوباره خوابیدی والان ساعت 10.30 بعداز یک ساعت شیر خوردن داری نانای می کنی دلم می خواهد--- چرا؟   ...
24 دی 1391