امان ازدست این دخمله
مامانی دیشب یک خطربزرگ ازسرت گذشت والبته کلی هم ماراترسوندی آخه گذاشتمت روی تخت دقیقا وسط تخت البته تخت مامان وبابا که الان دیگه تخته من وشماست بیچاره بابا
اصلا نیم ثانیه هم نشدکه رفتم لباسم رادربیارم صدای دخترم بلند شد تاآمدم دیدم شماروی تخت نیستی اما صدات می آمد فهمیدم فسقل غلت خورده روی زمین افتاده نمی دونم چه جوری بلندت کردم حالا من درحال شوک بابا هم مثل اسفند روی آتیش بالاوپایین می پرید و می گفت خدابچه ام وشماهم چشم هات رابسته بودی ویک سره گریه می کردی الهی فدات بشم خیلی دوست دارم بالاخره خوابیدی اما من وبابا تاصبح بیداری کشیدیم ازاسترس اینکه نکنه شما مشکلی واست پیش بیاد اما خداراشکر صبح فسقل خانم بیدارشدند کلی هم خنده وورجه ورجه کردند
الانم داره نق نق می کنه
تازه فرداشب هم مهمون داریم تورا به خدافردادخترآرومی باش وحسابی بازی کن باشه مامان جان دلم می خواهد موضوع بعدی یک صدآفرین باشه واسه یک دختره مهمان نواز


امان ازدست این دخمله 
