بهینابهینا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره

بهترین دختردنیا

دخمل من چه نازه

سلللللللام الهی من فدای اون گوشهای بزرگت بشم الهی فدای اون کله کچلت بشم عزیزم خیلی عشقی تو جینگیل اول دیروزرابگم که توخیابان کلی دلبری کردی و بعدهم تودل مادر خوابیدی مادرهم کلی واست ذوق کردند الهی من بخورم اون دستهای قشنگت را اینقدرقشنگ عروسکت را دستت می گیری وباهاش حرف می زنی که دلم می خواهددرسته بخورمت اما مامان یکمی هم تنبل هستی آخه غلت که می زنی دیگه دوست نداری درآن حالت بمونی وشروع می کنی به غرغرکردن آخه چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  مامان توباید الان یکمی خودت چهاردست وپابری دیگه اما هیچ خبری نیست فقط ازخوابیدن متنفری همش دوست داری بشینی یا بغل باشی یا یکی واست جنگولک بازی دربیاره خلاصه که خیلی--------- امشب هم رفتیم خانه مامان بتی ...
28 مهر 1391

بدون عنوان

سلام درادامه سفرنامه میتونستم ویرایش بگذارم اما خواستم تاریخ هایش حفظ بشه تاوقتی بزرگ شدی نگی من همین طوری خودم بزرگ شدم -----الهی مامان فدات بشه اینقدر بامزه شدی که نگو عروسک های رودریخچال را برمی داری بعد بادوتادستهای خوشگلت بالاوپایین میبری وباهاشون حرف می زنی من وباباهم کلی واست می ذوقیم بریم سراغ سفر اینم عکس منطقه چندتاعکس خوشجلم اینجا گرفتیم ها امامامان حواس پرت خانه خاله جاگذاشت خاک وچو بابا این جورمواقع یک نگاهی به شما می کنه و میگه بابا توازمامان یادنگیری ها حواست به کارهات خیلی باشه خلاصه که شب رفتیم کناردریا وشما تقریبا یک ساعتی رو خوابیدی و کنار ساحل کالسکه سواری هم کردی البته درخواب نازبودی که این آقا یی که اسب داشت...
23 مهر 1391

بدون عنوان

خوب بالاخره امشب تونستم واسه دخملم بنویسم    الوعده وفا ------سفرنامه :خوب اولش رفتیم تهران بزرگ خانه خاله طبق معمول شما کاملا مسیررابیدار بودی البته از عوارضی قم تا مرزداران راخوابیدی شب هم حسابی خونه خاله دلبری کردی اصلا هم غریبی نکردی الهی فدات شم من جیرجیرک اینم عکسش صبح رفتیم به سمت بندرانزلی اولش قراربود بریم قلعه رودخان وماسوله اما بعدگفتیم چون بایدپیاده روی کنیم شایدجینجین اذیت بشه وتصمیم بربندرانزلی ولاهیجان شد بین راه ایستادیم یکم خستگی درکردیم ودوباره راهی شدیم  این عکس راهم بین راه گرفتیم خاله وعمو اینم بابادرحال جویدن سیب اینقدر تودل خاله دلبری کردی که مارفتیم توماشین خاله وباباتنها...
22 مهر 1391

سفرنامه

سلام حینگیلی فدات بشم من جانم واست بگه رفتیم دریا اونم با خاله وعمو که خیلی دوستشون داری وبا وجوداین که دیربه دیرمیبینیشون اصلا هم غریبی ازشون نمی کنی خیلی خوش گذشت اما دربرگشت شما یکمی ناراحتمون کردی آخه دخملم تب کرده بود الهی فدات شم من وباباهم که وقتی دخملم یکمی از حالت همیشگی خارج میشه هول می کنیم وکلافه والبته هی هم به همدیگه ایرادمی گیریم والبته بابا حساس تراز من هست و---------- بگذریم کلا خیلی خوش گذشت حالا مامان کارداره آخه این دایی محسن دوباره کارواسه مامان پیداکرده وشما هم که قربونتون برم حسابی وقت مامان راگرفتی این یک ذره می رسه به دایی اماقول می دهم تمام سفرراباجزئیاتش واست بنویسم بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو...
21 مهر 1391

این روزهای دخملی

سلام مامان جان این چندروزنشدواست بنویسم ببخشید گفتم میرم ورزش اینکه وقتی شما خوابی من میرم ووقتی خانه هستم کمتر فرصت می کنم ببخشید قربونت برم حالا از ٥شنبه شروع می کنم  شب رفتیم خانه مامان بتی زن عمو باباهم آنجابودند شب آرمین واسه همه گیتارزدوآهنگ خوند شماهم درکمال تعجب محوتماشای آرمین بودی عمه هم ازشما فیلم گرفت وعکس آخه مامان دوربینش راجا گذاشته بود وقتی گرفتم میگذارمش که خودت ببینی چقدر بامزه محو آرمین بودی هفته ژیش روزدختربود رفتیم واسه دخترم هدیه بخریم اما نشد یک کاری پیش آمدمجبورشدیم زود برگردیم خانه این بود که صبح قبل ازاینکه بریم خانه مادر رفتیم خرید وباباواسه دخترم این ها روخرید بعدهم رفتیم خانه مادر و...
2 مهر 1391

عشق مامان

سلام گلابی من می خورمت اینقدرشیرینی دیشب خانه مامان بتی یعنی مامان بابا بودیم که شما برای اولین باردوبارپشت سرهم غلت زدی اولین بار که غلت زدی دقیقا 5.2 روزت بودت ومن کلی واست ذوق کردم حالا دخملی دوبارژشت سرهمغلت می زنه این شکلکه روببین دقیقا وقتی یک پارچه کناردستت می بینی برش می داری می کشی روی سرت وبعدازکلی تقلا خودت ازروی صورتت بر می داری اگه من پارچه روازت نگیرم تاصبح این کارراتکرار می کنی  تازشم صبح باهم رفتیم بانک  وشما محو تماشای چراغ قرمزرنگ بالای هرباجه بودی ویک یک پارچه هارانظارت کردی یک نی نی هم اونجابود که حسابی شیطونی میکرد هردفعه هم یک نگاهی به اون می انداختی تازه اخم هم بهش می کردی  الهی فدات بشم من ...
2 مهر 1391

درست شنیدم گفتی مامان؟

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدا نمی دونی چقدرامروز شیرین بود نمی دونم متوجه بودی ومی گفتی یا آوای صدات بود ولی موقع شیر خوردنت که شده بود پشت سر هم میگفتی ما  ما  ما  ما وای خدا اشک توچشمهام جمع شده بود دلم می خواست قورتت بدم درسته شیرین ترین شیرینی دنیا را امروز چشیدم خدایا ممنوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونم دوست دارم فسقل جینگیل
31 شهريور 1391

روزدخمل ها که همشون خوشگل اند

جینگیلی مامان روووووووووووووووووووزت مبارک عزیزم راستی می دونستی تو دقیقا روز دختر میلادی به دنیا آمدی فرشته ی من خیلی دوست دارم ولی دخترم مریض سرما خورده دکترتم که هرچی زنگ زدم جواب نداد واست نوبت بگیرم شایدرفتیم پیش یک دکتردیگه عزیزم روزت مبارک الهی من فدات شم این عکس مال ٤ماهگیت است چون شما الان خواب بودی ومن این عکس روخیلی دوست دارم واست میگذارمش تا بعد عکس های امروزرابگیرم ...
28 شهريور 1391

دلنوشته ها

  سلام جینگیلی فرشته مامان دیشب که دلبری می کردی واسه بابات اشکم درآمد آخه همین دیروز بود که یک ذره نی نی بودی حالا به بین چه جورسرمارو گرم می کنه قربونت برم اصلا دوست ندارم دخترلوس وننری بشی وخیلی سعی میکنم البته بعضی مواقع که نه بیشترمواقع درمبارزه باشما این شماهستی که پیروز میشی بوووووس ولی واقعا خوب نیست لوس باشی دیروزمادر ومهربدآمدندخانه ما والبته نیم ساعتی پشت در منتظرما مانده بودند آخه دخملی شلوغ می کردوزنگ درخانه راهم بابا دیشب قطع کرده بودکه رفتگر که میادواسه انعام زنگ میزنه شماازخواب نازنپری وصبح یادش رفته بودوصل کنه تلفن خانه هم چون خیلی صداش کم بود من نشنیده بودم موبایلم هم که همیشه یا شارژنداره یاداخل کیفه ومن خبری...
28 شهريور 1391