بهینادرباغ وحش
بهت میگم بهینا شیره میگه شما میگی اااه به به ای بع بع کلاغ عارعار زنبور وییییییییییی گنجشک ایک ایک خروس اولی اول مرغ اود اود گربه معو گاوه ...
نویسنده :
الهام
17:57
اینروزها
اینروزاخانومی شدی واسه خودت مخمل خانوم به عقب میگی عبق اینقدرقشنگ میگی آقا -خانه مادربودیم لب پنجره توکوچه یک مردی باکلاه سفیدداشت ردمیشد شماهی میگفتی آقا- آخه توی استیکردیواره اتاقت کشتی حضرت نوحه من حضرت نوح رابه شماگفته بودم آقاوازاونجاکه حضرت نوح یک پیرمرد باریش وموهای بلندسفیده حالاشما هرکی کلاه سفیدداره میگی آقا دیگه اینکه اگه کسی که شما کمتردیده باشیش بیادطرفت گاردمی گیری وشاکی میشی اماتوی پارک واسه همه خانوم هادلبری میکنی باهاشون دکی میکنی بای بای میکنی ماه نشونشون میدی خلاصه که لوندی میکنی امافقط واسه خانوم ها باآقایون مشکل داری تامی بینیشون راهت راکج میکنی مبادا یک نگاه به دخملم بندازند اوووووووه کی میاداین همه راهو خوابیدن...
نویسنده :
الهام
17:44
تاب
والبته اینقدرتاب تاب اخرش میشه خواب خواب دخملم عاشق بازی های گروهی وقتی بازی می کنه همه عروسکاش هم بایدباشند ...
نویسنده :
الهام
10:59
این چندروز
عاشقه انگشترهستی مخصوصا انگشترهای عموممد این شدکه دستبنده خودت رادستت کردم بازم ممنون خاله عاطفه بابت این هدیه قشنگ مهربدخیلی کتاب دوست داره دخمله منم که هرکاری مهربدمیکنه فوری اونم می خواهدتکرارکنه اینه که مهربدکتاب می خونه بهینام بادقت گوش میده آفرین به هردوتایی تون نشستنش راببین درست بشین دخترمادرداره بامهربد بحث میکنه بهینام بهت زده داره نگاه میکنه مامان مان بده دهغلط املایی نیست نوع گفتن بهیناخانومه وقتی تمام میشه دستهات روبازمیکنی میگی نیییی یعنی نیست امام یعنی تمام شد عاشق چرخیدنم هستی وازاونجاییکه سرمامان زودگیج میره ودخملش اصلا سرش گیج نمیره متوسل میشویم به میزوصندلی که شماهم خ...
نویسنده :
الهام
15:43
مهمان نواز
سلام خوشگل مامان دیشب عمه هاومامان بتی اینااومدن خانه مون توهم که دیگه نگوازخوشحالی الکی می خندیدی می چرخیدی بدونه آهنگ نانامی کردی کلی حال کردی خلاصه که دخملم عاشقه مهمونه مامانم عاشقه دخملشه دیشب داشتم فکرمی کردم چقدربزرگ شدی یادمه پارسال همین موقع ها وقتی یکی می اومدخانه مون حسابی گریه می کردی خیلی غریبی می کردی دوست داشتی بریم مهمونی یامهمون بیادبه شرطه اینکه فقط تودله مامان باشی به غیرازمادربابدیگران غریبی می کردی اگه آقایون بغلت می کردندکه دیگه جیغ می زدی دیروز یکمی ازدستت ناراحت شدم آخه شماهرروز بعدازظهریک ساعتی می خوابیدی من گفتم وقتی خوابیدی کارهام رامی کنم اما اصلا نخوابیدی هیچ به منم می گفتی بایی یعنی بازی کنیم این بودکه...
نویسنده :
الهام
9:59
چندتاعکس
مامان مان یعنی ماست ماست نداریم آب بریزم بازی کنی؟اوم .بگوبله. بیلی اینم عاقبت آب بازی دیگه این سطل لگوهاته عاشق اینی که بری توش یا بگذاریش روی سرمامان بهیناازخواب بیدارشده سلام خانومم موهاراببین آرایشگاهتون کجاست خیلی کارش افتضاح هان حالاشدیک جیزی نمی دونم چرایکدفعه بهت زده میشی عاشق عینک مخصوصا آفتابی بهینا آماده شده می خواهدبرودپارک ...
نویسنده :
الهام
0:44
چکاب 15ماهگی
اولش بگم من این مطلب رویک بارهمان روزشنبه نوشتم ولی نمی دونم چراالان نیست؟ شنبه ازخواب که بیدارشدیم یادم اومدکه نوبت چکاب داری بابارفته بودسرکارزنگ زدیم وگفت نمی تونه بیاداین بودکه دوتایی رفتیم بین راه هردفعه نق زدی اما بالاخره مامان جانت یک جوری باشعروترانه وسروبردت دیگه حرفه ای شدم وزن11.400 قد82 دورسر47 خانوم گفت به به خیلی خوبه نه چاق نه لاغر تازه بوقه خانوم بهداشت راهم زدی کلی هم واست ذوق کردند برگشتنه هم خوب بودی البته خداسلامتی بده به پاب کورن که اگه نبودتواین گرمامن یکی دیوونه می شدم یک شنبه هم رفتیم خانه مادرخاله النازدوست دوران دبیرستان مامان ارومیه زندگی میکنه واومده بوداصفهان مهمانی قراربودیک روزبیادخانه مااما نشد...
نویسنده :
الهام
16:19
سمیرم
بالاخره تصمیم گرفتیم بریم سمیرم البته بدون بابا بابایی ساعت سه اومددنبالمون وآرمینم بااونهابودوچهارتایی رفتیم سمیرم جای بابافیروزخالی خوش گذشت رفتیم آبشارکه البته همان اولورودی پارک بودوشمادیگه بیخیال آبشارشدی ومن وخاله مهرنازدخترخاله باباهمراه مامان بزرگهاماندیم تابقیه برندآبشاروقتی برگشتندعمورامین اصرارکردکه عمه هاشمارانگه می دارندومن شمارامی برم آبشارراببینید وهمرابابایی وآقای عطاریعنی شوهرخاله بابافیروز منم رفتم آبشاررادیدم خیلی قشنگ بود دفعه قبلی که من دیدم آب خیلی کمترازاین دفعه بود خلاصه که این دوروزهم گذشت عکسهاراهم یک موقع بایدبگزارم آخه مننتونستم عکس بگیرم بیشترعکس هاروعمه گرفت
نویسنده :
الهام
16:04







