بهینابهینا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 23 روز سن داره

بهترین دختردنیا

چندروزتعطیلی

سلام خانومی عزیز فرداسه شنبه وچهارشنبه تعطیله امابابامیره سرکارمادراینامیرندتهران مامان بتی اینهام قرار برندسمیرم عمه هامی گویندماهم بریم یعنی من وشمابدونه بابا راستش رابخواهی حوصله ام سررفته دلم می خواهدبرم گردش امایکم بخاطرشما دلواپسم نکه اصلا اشین سواری دوست نداری حالااگه بابامی آمد خوب ماشینه خودمون بودباهات بازی می کردم اما درشرایط الان شماقابل پیش بینی نیستی ازطرفی من تابحال بدونه باباجایی نرفتم و نمی دونم چه جوری پیش بره-- اما اگه از اون نی نی هابودی که توماشین می خوابیدی خیلی خوب میشد می رفتیم باباهم یک نفسی می کشید هرچندباباهم اهل دوست نیست واین جورمواقع تنهامیشه وحوصله اش سرمیره اماخوب اگه فقط این بود وشمادخملیم ماشین دوست ...
13 خرداد 1392

چندتاعکس

  عاشقه ماستی دریخچال که بازمیشه فوری میگی مان خودت می خوری بعدمیگی نی نی مان یعنی به نی نی هم ماست بدیم بیچاره نی نی مامان نانا میگم باشه اگه ناناپیدابشه میرقصی اگه نه ...
13 خرداد 1392

روزه پدر مبارک

باباجوووووووووووووون دوست داریم وعاشقتیم من ومامان دیشب روزپدربود واسه بابافیروز هدیه تبلت خریدیم به بابایی هم 50 تومان پول دادیم خداییش خیلی سخته واسه مردهاهدیه خریدن آه طفلی ها خیلی چیزهای کمی میشه واسشون خرید امروزهم قراربریم خانه مادرهدیه پدررابدیم البته دخملیم سرماخورده بدجور دماغش پراز گلاب به روتون مفه دیشب هم 12.43 دقیقه بودکه خوابیدی مادرهم تصمیم دارندبروند خانه آقاجون اگه شمازودبیدارشدی می ریم اگرنه ----- از کوکولوییت دلم می خواست بچه منظمی باشی من بدونم کی می خوابی کی بیدارمیشی خیلی سعی کردم حتی یک مدت شبهاجایی نرفتم اما بی فایده بود البته دخمللم خیلی خوبه اینقدرحرف گوش کنه مااااااااااااااااااااااااه فقط این کم خوابیهات ا...
13 خرداد 1392

خدابه من صبربده

خدایایعنی همه مامانا اینطوری هستندصبح رفتیم بنویسمت کلاس رفتنه توکالسکه نشستی برگشتنه بغل بودی ومن یک دستی کالسکه می بردم رسیدیم خانه گریه گریه که نیاییم خانه باهزارتا ترفند اومدیم خانه خداتازه رسیدیم به لباس درآوردن که اونم موعضلیه بعد نوبت ناهاره که دیگه وحشتناک ترینه همه وسایل غذامی خورند بجزخانوم خانوما یک ساعتی خواب دوباره بیداری ونخوردن هاو ... حالابریم بیرون خرید خدای من توماشین که یکسره تکون و تکون حالاازماشین بریم بیرون به همه چیزدست می زنه اصلا آروم قرارندارهبازم صبوری مامانه بوست میکنم قربونت میرم ... دیگه بریم خانه شام بپزیم هی قرقرهی این دامن من رابکش هی این این بازم صبر... حالانوبت غذاوای خدااولی روخوردآخ جونم دومی رو...
9 خرداد 1392

شب بیداری های بهینا

سه شبه تو خواب بیدارمیشی میگی باباآبده خیلی بامزه است لحنه گفتنت باباکلی ذوق میکنه بغلت میکنه پشتت رامی ماله بهت آب میده دوباره بعد ازکلی این واون کردنهای شما دوباره سه تایی می خوابیم به مامان هم میگی مامانه قبلا میگفتی ماممااااان یک جوری کشش می دادی ولی حالامیگی مامانه آب بده رادوهفته پیش داشتیم بازی می کردیم شما آمدی پیش من که درآشپزخانه بودم وگفتی آبده کلی واست ذوقیدم حالادیگه هرچی می خواهی میگه هاپ بده مثلا البته اصولا حرف آخررابابه بده یکیش می کنی دیروز خانه مادربودیم شماظهرخوابیدی من ومادرهم مشغول تعریف فکرکردیم شماخوابی دیدیم صدات میاد نگاه کردیم تواتاقی که خوابیده بودی نبودی یک دفعه دیدم ازاتاق دایی محسن اومدی بیرون گفتی کف...
8 خرداد 1392

عکس

عاشقه دمپایی هستی تایک دمپایی می بینی می خوای برش داری توی پاربعضی نی نی های شلخته دمپایی هاشون رادرمیارندمی رندازسرسره بالاشمادیگه ول کن دمپایی هاشون نیستی این لباست روعمه فرزانه واست خریدن ممنونم عمه جون   ...
3 خرداد 1392

این بهینای فسقل

دیگه فسقل نیستی ها واسه خودت خانومی شدی رفت پنجشنبه صبح من داشتم ظرف هارومرتب می کردم شما هم داشتی طبق معمول تو کابینت هاسرک می کشیدی ووسایل راازاین کابینت به اون کابینت انتقال می دادی منم مشغول کارها یک ثانیه دیدم صدات نمیادنگاه کردم دیدم ای واااااااای تمام ظرف عسل راخالی کردی روی زمین ............................. دلم می خواست یک دادی بزنم ولی تاپنج راشمردم وبعدباحالت عصبانیت به شماگفتم چرامامان دست به اینها می زنی حالاباحالت بهت زده به من نگاه می کنه میگه مامان ------------خندم گرفت وشماهم ازخنده سوئ استفاده کردی ودستهای عسلی تو کردی تو دهن مامان همان موقع زنگ خونه هم صداش دراومدفکرکردم عمه است امامادربودند ومهربدحالادیگه مهربدودیده...
28 ارديبهشت 1392

پارک مثل همیشه بامادرومهربد

من وشما هرروزعصرمیریم پارک مادرهم گفتنداگه میری من ومهربدم میاییم واین جوی شد که قرارگذاشتیم داخل پارک وشماحسابی بامهربدبازی کردی ممنونم مهربدجوووووووووووون که بابهینااینقدرخوب بازی می کنی درخانه که بازمیشه می دوی بیرون تابهت میگم بهینا صبرکن برمی گردی یک نگاه می کنی ومیگی اه ازپارک که برگشتیم واستون بستنی خریدیم قربونت برم که هرچی میخوری به بقیه هم میدی اینم روش جدیدغذاخوردن دیگه دوست نداری روی صندلی خودت بشینی میشینی روی این صندلی یک چرخ وبعدیک قاشق غذا اینم اسباب بازی جدید وقتی رفتیم بخریم باباگفت یک چیزی بخرکه بلدبشه نشسته بازی کنه ولی بازم دخملم سرپابازی می کنه   ...
23 ارديبهشت 1392

عکس های تهران

اینجاخانه عمه فرزانه که خیلی هم شیطونی کردی دوبارهم خوردی زمین یک دفع اش خیلی بدجوربودامابه خیرگذشت اینم عمه فرزانه که باهم رفتیم پارک آب وآتش اینم عمورامین که خیلی باحوصله گلهارانشونه دخترم می دادند بعدازپارک رفتیم فست فودهخامنش خداراشکردرمنوشون پاستاهم بودومن پاستاسفارش دادم تاواسه شماخوب باشه والبته شماخیلی کم خوردی بعدمتوجه شدم سوپ هم بوده ...ممنون عمه وعمو این عکس های خانه خاله عاطفه بود اینجام پارک ساعی همراه خاله وعموناهاررفتیم رستوران ته دیگ که شماخیلی غذاشو دوست داشتی وبعدهم آمدیم پارک ممنون خاله وعمو اینجاباباازدخمله خسته شده بودآخه کلی باهم تاب تاب کرده ب...
23 ارديبهشت 1392