بهینابهینا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 27 روز سن داره

بهترین دختردنیا

آرین

ازاونجاکه مامان و بهینا تابستانها مرتب میرفتند پارک یک دوست پیداکردیم البته خیلی دوست پیداکردیم ولی ازاونجاکه خاله جوانه دوست جدیده مامان خیلی  خیلی مهربونه  خیلی خیلی باهم صمیمی شدیم و رفت واومدپیداکردیم  چندباری توی وبلاگ  اسمشون روآوردم ولی عکس ازشون نگذاشتم البته فکرمی کردم گذاشتم ها ولی خوب نمی دونم چرااشتباه فکرمی کردم خاله عاطفه چندروز پیش گفت یک عکس ازآرین بگذار ماهم ببینیمش و من اصرارداشتم که گذاشتم امروز که خوب وبلاگت رونگاه کردم دیدم راست میگه خاله واین شد که این مطلب نوشته شد  راستی بهیناآرین رودوست داره خیلی زیاد هرروز صبح میگه بریم خونه آرین بعضی وقتها میگم امروز آرین میاد میگه نه مابریم باپلنگه صورتی...
19 دی 1392

نفس بهینا

بابافیروز چون سینوس هاش مریضه ماسک میزنه میره بیرون که سردردنشه چندشب پیش شمایک دستمال کاغذی گذاشته بودی دهنت میگفتی می خوام برم سرکار تارتنم  خوشمزه بخلم واسه تو بعضی شبهانصفه شب بیدارمیشی میگی دیگه نمی خوام بخوابم  یک بارمن دعوات کردم وگفتم بایدبخوابی نصفه شبه همه خوابند همین طورکه بحث می کردیم بابااومد شماروبغل کردبردت بیرون ... دیشب نصفه شب بیدارشدی میگی من بابارومی خوام میگم باباخوابه میگی برم ببینم که خوابه میگم خوب باباگناه داره می خواهدصبح بره سرکار اصراراکه من می خواهم برم پیش بابام دیگه بابااومدوشماهم خوشحال رفتی دلش وحدودساعت 1بامداددوباره خوابیدی تو نفسی بعضی شبهاکه زودترمی خوابی اولش خیلی خوش حال میشیم امابعدا...
15 دی 1392

گنجه مامان

جریان این  گنجه اینکه من حسابی خسته بودم به شما گفتم اگه تونستی گنجه مامان روپیداکنی بلکه یکم بی خیال مامان بشی تازه شدیک مصیبت عظیم که گنج چیه بهت میگفتم خوب گنجه من تویی دیگه عصبانی  وشاکی که نه من بهینام من دن نیسم بعدمن میگفتم بله شمابهینای منی نفسه منی یکم می خندیدی دوباره یادت می اومدومی گفتی مامان دنجه تو کو ......خلاصه که شده بودیم یه علی بودیه گربه داشت معروفه پدر.... ازوقتی خیلی خیلی نی نی ترازحالات بودی مثل چسب به مامان چسبیده بودی  حالاکه یکم بزرگترشدی بهت میگم وقتی من کاردارم بایدخودت بازی کنی تامن کارهام رابکنم الهی فدات بشم یک ثانیه خودت مشغول میشی بعد یواشکی میای تو آشپزخونه میگی سلان من اومدم سرت راهم کج...
9 دی 1392

یلدات مبارک فسقل خانوم

دیشب که شب یلدای اصلی بود سه تایی خونه خودمون بودیم اما پنج شنبه شب همراه خاله عاطفه و دایی مهرداد ومادررفتیم خانه ی خاله مهسا که شب چله ای ببریم   اونجاخیلی دخترخوبی بودی کلا اون دوروزی که من ومادرداشتیم تدارکات شب چله روآماده می کردیم شما خیلی همکاری کردی فدای توبشم نفس  خونه ی خاله مهساکلی خودشیرینی کردی  شعر aABCD.... رامی خوندی از  1تا20 رامی شمردی . دست دست می زنم می خوندی ...... یک کمی هم رفتیم تواتاق خاله مهسا بازی کردیم خاله یک گوش ماهی توی دکوراتاقش داشت برداشته بودی می گفتی این مایی بردی بیرون نشونه مهربدبدی مهربد گذاشت کناره گوشش گفت ص دای دریا میده دیگه این شد تکه کلام فسقل یکسره تاآخرشب گ...
9 دی 1392

iهمه ی دنیام بهینا

پنج دی ماه تولدمامان روزه خوبی بود من و بابا رفتیم خریدشماهم موندی خانه ی مادر وقتی هم من اومدم اصلا تحویل نگرفتی وقتی هم می خواستیم بریم بازم میگفتی نه بمونیم . دسته همه دردنکنه دایی ومادر وپدر وبابافیروز واسم هدیه های قشنگی خریدند مامان بتی وبابایی هم کیک خریدن دخملم هم که خودش هدیه اس فدای اون بلبل زبونی هات بشم درروز شاید هزاربارواسه عروسکات آشپزی می کنی یا به قوله خودت آشپزتیتی بعدبهشون میدی بخورند بهشون میگی ببین خومزه اس بخوردیده اوی بشی خانوم بشی خوش دل بشی بری مدسه ..... دیروز رفتیم خانه ی آقاجان اولش چون آقاجون تن صداش زیاده ترسیده بودی ازجات بلندنمی شدی اما آقاجون یابه قوله خودت آقانون بهت شکلات دادواین بود کلیددوستی دیگه...
9 دی 1392

بدون عنوان

چندروز پیش خوردی زمین پشتت دردگرفت میگفتی مامان پوشتم درد میتونه    توپت روپرت میکنی  بعدبه من میگی توبروبیارش بعدکه میرم می دوی برش می داری میگی مالی خودمه  دستت رومیزاری روی چشم هات میگی بیدانا توش مامان بیتانا توش اینقدرمیگی تامن بگم واینیست بعددستت روبرمیداری میگی ایناش بعضی موقع ها که می دونی دارم کارمیکنم ونباید بیایی پیشم میای کنارم میگی بیتانا نایی تن  سوارالاکنگ میشی میگی تونم بیا میگم بانی نی میگی نیتونه بیدنیس تو بیا       ...
18 آذر 1392

نه ماهگیت مبارک خانوووووومی

بزرگ شدی خانومم  نفسم تو عشقی توعمری توهمدم منی تو قلب وروح وتن منی  یادشعر روح منی خمینی بت شکنی ... افتادم    دیروز سالگردازدواج من وبابا بود ولی من یادم نبود اصلا ولی بابا یادش بود حالافهمیدم چرااصرارداشت مامان خریدکنه 5شنبه صبح باباگفت بریم بیرون من گفتم بریم میدون امام اخه مامان عاشقه میدونه نقش جهانه قبل تترها که باباهم هنوز نبود بادوستهام خیلی می رفتیم واسه نقاشی واسه گردش یادش بخیربه یاداون روزهامی خواستم برم اما باباباتوجه به سابقه ی خراب شماموقع خرید  موافق نبود ومی گفت یک جای دیگه منم گذاشتم به عهده بابا ورفتیم کوه صفه خیلی خوش گذشت هواهم که عالی بود مرسی بابای مهربونم  وقتی نشستیم ماشین شما...
16 آذر 1392