بهینابهینا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

بهترین دختردنیا

عزیزی تو

 دیشب رفتیم مامان خریدکنه     اول رفتیم وسایل کیک وشیرینی تمام کرده بودیم رفتیم خریدیم داخل فروشگاه میگفتی منو بغل تن منم واسه شماتوضیح می دادم که شمادیگه بزرگ شدی من نمی تونم بغلت کنم بروبغل بابا نه توبغلم تن دوباره توضیحات راگفتم  ودخمل مون متقاعد شدن رفتن بغل بابا حالا دارم سفارش می دم هی بلندبلندمیگفتی مامان این شیه بادکنته بابامیگفت نه اینا قالب هستند شمامی گفتی نه اینابادکتنهمامانه اینابادکنکندآره آره .... خریدمون کردیم وبرگشتیم سوارماشین بشیم دم درماشین نمی اومدی داخل ازهمون اوایل ازماشین سواری خوشت نمی اومدبازالان خیلی بهترشدی قبل ترها فقط یک ربع تو ماشین مینشستی بعدبایدشیرمیخوردی بعدم که این...
14 آذر 1392

بدون عنوان

زندگی شب آرامی بود می روم در ایوان،  تا بپرسم از خود زندگی یعنی چه؟ مادرم سینی چایی در دست گل لبخندی چید ، هدیه اش داد به من خواهرم تکه نانی آورد ،  آمد آنجا  لب پاشویه نشست پدرم دفتر شعری آورد، ت کيه بر پشتی داد شعر زیبایی خواند ،  و مرا برد، به آرامش زیبای یقین :با خودم می گفتم  زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست رود دنیا جاریست زندگی ، آبتنی کردن در این رود است وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟  !!!هیچ زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری شعله گرمی ا...
13 آذر 1392

بدون عنوان

بهینا درحال جستجوی پیشی   پیشی داره غذامیخوره بهینام محوه تماشای خوردن پیشی                این همان توپیه که خودت خریدی خیلی هم دوستش داری بابایک کتاب تاتی واست خریده هرشب موقع خواب میگی بیارم تاتا ها راببینم بعدش بخوابم                                                    ...
9 آذر 1392

میسی

خوشگل مامان دیگه حسابی واسه خودش خانومی شده بزرگ شده خیلی کارها رادیگه خودش تنهایی انجام میده والبته هنوزهم مامانه مامانه گفتنش تمومی نداره کلی عزیزی کلی امیدی بعضی مواقع به بابامیگم اینقدرتوخانه بودم احساس پوچی میکنم بابامیگه نگوتوداری روی بزرگترین سرمایه ی زندگی مان  کارمیکنی وهرروز هم نتیجه ی کارتو میبینی  خداباباراواسه مون حفظ کنه که اینقدربهمون انگیزه میده پنج شنبه بابانرفت سرکار وبردمون گردش  اولش رفتیم واسه دخترم اسب چوبی بخریم که ÷یدانکردیم آقاگفت تمام کرده دیگرهم نمی آورد دیروز خانه مادربودیم شب خاله مهسای مهربون هم اومد خاله روخیلی دوستش داری خاله هم که واقعا مهربون ودوست داشتنیه  کلی هم هدیه واست خری...
9 آذر 1392

بهینای بلا

نفسم خیلی عزیزی خیلی تمیزی   خوشگل مامان رنگهاراکاملا بلده حتی طوسی و قهوه ای راهم تشخیص میده به بنفش میگه بیش قهوه ای رامیگه اوهیییییییییی سیاه راهم میگه سییایه سفید راهم میگه سیفیده دیروزرفتیم پارک بین راه برگهارابرمی داشتی میگفتی پاییزه برگا میریزه سرده زرده مامان بیگیرش اولش هیچ کس توپارک نبودشماهم یک دل سیرسرسره بازی کردی رنگه اسباب بازی ها راهم گفتی یک ربعی گذشت دوتانی نی بامامان ومامان بزرگشون اومدند  یکی ازنی نی ها بزرگتربود ازسرسره می ترسیدمی رفت بالا می ایستاددادمی زدمن می ترسم  شماهم که درامرتقلیدبسیارقوی عمل می کنی داد می زدی منم می تسم منم کفرم دراومده بود نی نی هاپشته سرت هولت دادند س...
5 آذر 1392

آقاتوپ داری؟

دیشب با بابا رفتیم خرید توی بازارچه محله طبقه تعاریف بابا  دخترم رفته داخله مغازه گفته آقا توپ داریییییییییی؟ کلش راهم طبق عادت مواقعی که جملش پرسشی تکون داده باباهم واسه دخترم توپ خرید میسی بابا تا  آخر شب دخملم رفت پیش باباگفت میسی واسم توپ خریدی عصری رفتیم پارک توی پارک چندتاازبچه ها کشتی می گرفتند کلی وقت تماشا شون می کردی بعد هم بلندبلند می گفتی بچیا تیکار می کونین بچیا دناه دایه نتنین نا یی نا یی  بعدیک میوه کاج روی زمین پیداکرده می گذاشتی سرت می گفتی کلایه من می گفتم نه میوه ی کاج شما می گفتی بخورمش من میگفتم نهشما گفتی تثیفه ا ه اه اه پیشی یییش ترده تثیفه بیشوییم بیخوییم باااااااشه سرش راهم کج میکنه دلم می...
4 آذر 1392