عزیزی تو
دیشب رفتیم مامان خریدکنه اول رفتیم وسایل کیک وشیرینی تمام کرده بودیم رفتیم خریدیم داخل فروشگاه میگفتی منو بغل تن منم واسه شماتوضیح می دادم که شمادیگه بزرگ شدی من نمی تونم بغلت کنم بروبغل بابا نه توبغلم تن دوباره توضیحات راگفتم ودخمل مون متقاعد شدن رفتن بغل بابا حالا دارم سفارش می دم هی بلندبلندمیگفتی مامان این شیه بادکنته بابامیگفت نه اینا قالب هستند شمامی گفتی نه اینابادکتنهمامانه اینابادکنکندآره آره .... خریدمون کردیم وبرگشتیم سوارماشین بشیم دم درماشین نمی اومدی داخل ازهمون اوایل ازماشین سواری خوشت نمی اومدبازالان خیلی بهترشدی قبل ترها فقط یک ربع تو ماشین مینشستی بعدبایدشیرمیخوردی بعدم که این...
نویسنده :
الهام
7:36





