بهینابهینا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره

بهترین دختردنیا

واکسن شش ماهگی

1391/6/19 15:58
نویسنده : الهام
261 بازدید
اشتراک گذاری

سلام فسقلی خوبی جینگیل مامان من که عاشقتم

شنبه صبح بعدازکلی اد بد گفتن با بابافیروزرفتیم بهداشت محل واکسن بزنیم به اون رونهای تپلی شما خداییش هم رون های تپلی داری ها dad smiley, day smiley, holiday smiley, boy smileyفکرکنم بزرگ شدی بایدبری ایروبیک قربونت برم باهم میریم مامان جان---

بعدازکلی انتظار به دلیل اینکه خانم بهیار مشغول تعریف های خانوادگی باهمکارشون بودند دخملی چکاب شدند وزن٧.٥٠٠ قد٦٨ دورسر٤٥ البته خانم بهیارگیج بودند وبعیدنیست اشتباه کرده باشه من فکرکنم اصلا لباس هایت راکم نکرد دورسرت راهم اشتباه گرفت شاید بردمت دکتر آخه دفعه قبل که نه واکسن دوماهگیت هم بهداشت گفت همه چیزخوب اما دکترت گفت آهسته رشدکردی ومامان باید بیشتر سرویس دهی می کرد

بعدازمرحله کنترل واردمرحله آمپول شدیم ومامان تن وبدنش شروع کردبه لرزیدن قربونت برم که بهداشت راگذاشته بودی روی سروصداوهمه نی نی های خواب را بیدار می کردی

وای نگو از واکسن که وقتی اولی را زدند دیگه گریه امانت را بریده بود ونمی گذاشتی بعدی رابزند ووقتی هم دومی را زدند دیگه ملتمسانه ناله می کردی الهی فدات شم من بین گریه هات هی میگفتی ددد

جونم مامانی .....

زن دایی مریم و دوتا وروجک هاش قراربودبرندخانه مادر واسه همین ما هم بعدازبهداشت رفتیم اونجا وشما یک چرت ١٥دقیقه ای زدی و بعد بامادررفتی خرید کاهووخیارخریدین وآمدین بعد هم نی نی ها یکی یکی ازراه رسیدن مهربد وپرهام وپرنیا تازه همسایه طبقه پایین مادر هم دوتانوه کوچولو داره که اونهام خانه مادربزرگ شون بودند وساختمان مادراینها کلا اون روز مهدکودک بود شما هم که سنگ تمام گذاشتی واز بعدازظهریکسره غرغر کردی تا ساعت ٦ که من لباس پوشیدم وبا هم رفتیم بیرون که البته به سرکوچه نرسیدیم که قربونش برم لالا کرد خواستم برگردم گفتم بیدار میشی این بود که یک ساعتی درکوچه ها راه رفتم وبعدرفتم خانه وشمادوباره بیدارشدی وبعداز نیم ساعت دوباره غرغرهاشروع شد زن دایی گفت بیا بگذاریمش درپارچه وتوپارچه رفتن همانا وآرام شدن همانا  

بعد از کمی کلنجار ونق وغر لالاشب که آمدیم خانه متوجه شدم فسقلی تب داره قطره استامیینوفن راکه خیلی هم بدت میادازش ووقتی میخوری تمام صورتت راجمع می کنی واسباب خنده من وبابا رافراهم میکنی خوردی وخوابیدی ساعت ٢ شب دوباره بیدارشدی وبازهم تب داشتی که هرچی سعی کردم قطره بهت بدم نشد لباست را کم کردم ودوباره خواب رفتیم تا ساعت ٤که دوباره شما غرغرکنان بیدارشدی ویک نیم ساعتی غر می زدی که باعث شدبابا بیداربشه و متوجه شدم که خیلی خیلی بدنت داغ است

بابافیروز پاشویت کردیم ولباسهات را در آوردیم وبعدازیک ساعت تب شما آمد پایین وهمگی خوابیدیم خدایا شکر خدایا همیشه وروجک من سالم باشه ومریضیهای بدبدنگیره اما خودمانیم ها حتی در اوج تب هم بیخیال ا او دد گفتن هات نمیشی به قول بابافیروزت لابد داری هزیان میگیولی جدای از این حرف ها بابا خیلی دوست داره یک جوری بادل وجون پاهای فسقلت را خنک می کرد که آدم کیف می کرد تو هم که دیگه با خندها ت حسابی ازباباتشکر می کردی

اینم عکس پرهام که داشت واسه شما میخندید

پرهام

اینم فسقل خودم که داره با پاکت پفک آشنا میشه

پفک

اینم بهینا درحال دکی کردن بامامانش که فداش بشه میخورمت ها

دکی

دکی

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)