بهینابهینا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 26 روز سن داره

بهترین دختردنیا

باران

الهی مامان فدات بشه    بارونه زندگی من میدونی مامان عاشق بارونه حتی دلم می خواست اسمت رابگذارم باران اما یکی اینکه دربین آشناهازیادشدیکی هم اینکه ازهمین حالا همه باحالت طنزمی گفتندبعدی راهم بگذارید برفبعدی شم تگرگ ------اما گذاشتم بهینا یعنی توهمه چیزبهترین ها-----------   ...
5 آبان 1391

چرامامان جان مریض شدی آخه

اول ازهمه یک عالمه بوووووووووووووووووس تورابه خدامریض نشو مامان جان نمی دونی چقدرسخته وقتی مریض میشی دل مامان که واست کباب هیچ هرکسی هم یک نظری داره یکی میگه حساسیت یکی میگه باید کلاه سرش بگذاری یکی میگی تقصیر فلانی اون یکی میگه تقصیراون یکی فلانی یکی میگه بچه من خیلی خوب بوداصلا مریض نمی شد یکی میگه ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ خلاصه که همه فقط حرف می زنندمامانم که زودرنج مرتب ناراحت میشه البته بعدکه فکرمی کنم متوجه میشم که نباید ناراحت بشم ولی خوب دست خودم نیست مخصوصا وقتی شمامریض هستی بی...
3 آبان 1391

بدون عنوان

بهیناجان عزیزم خیلی دوست دارم  نمی دونی چه وروجکی هستی شنبه همراه مادرومهربدودایی رفتیم خرید برای خانه جدیدمادر شما درماشین حسابی بامهربدشیطونی کردی بادستهای خوشگلت لپهاشو میگرفتی ومی کشیدی طرف خودت  بابا هم مثلا می خواهد به من کمک کندوشما رابخواباند اما تاشما دردل بابا می روی شروع می کنی به دست وپازدن واصلا هم خبری از خواب وجودندارد دیگه حسابی میشینی واصلا دوست نداری کسی بخوابوندت  نه اینکه بخوابی ها منظورم این است که درازبکشی وبازی کنی ابدا واصلا واکنشت نسبت به وسایل خانه خیلی خنده داره مثلا عاشق ماشین لباس شویی هستی     وقتی داره کار میکنه چشم ازش برنمی داری اگر هم کسی سرراه نگاهت قراربگیره...
2 آبان 1391

به به چه مموشی

سلللللللللللللللللللام جینجیلی من دوست دارم یک دنیا آخه توعزیز دل من هستی    قربونه دستهات بشم این قدر قشنگ دست می زنی که نگو تازشم کلی شیطونی می کنی البته چهاردست وپا نمی روی دیرکه نشده اما مادرمیگن بچه های من یعنی من وخاله ودوتادایی ها هم چهاردست وپا نرفتیم اما درده ماهگی راه افتادیم البته دایی محسن هفت ماهگی راه افتاده خوب نی نی ها باهم فرق دارنددیگه جونم واست بگه که عاشق تخم مرغ هستی وتقریبا یک زرده کامل از تخم مرغ را می خوری از خوابیدن هم کلا بدت میاد حتی دوست نداری خوابیدنی بازی کنی همش دوست داری بشینی دیروز رفتیم نمایشگاه خیلی جالب نبود شمااولش خواب بودی امابعدش همش تو بغل مادربودی بعد هم که آمدیم خانه ک...
29 مهر 1391

دخمل من چه نازه

سلللللللام الهی من فدای اون گوشهای بزرگت بشم الهی فدای اون کله کچلت بشم عزیزم خیلی عشقی تو جینگیل اول دیروزرابگم که توخیابان کلی دلبری کردی و بعدهم تودل مادر خوابیدی مادرهم کلی واست ذوق کردند الهی من بخورم اون دستهای قشنگت را اینقدرقشنگ عروسکت را دستت می گیری وباهاش حرف می زنی که دلم می خواهددرسته بخورمت اما مامان یکمی هم تنبل هستی آخه غلت که می زنی دیگه دوست نداری درآن حالت بمونی وشروع می کنی به غرغرکردن آخه چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  مامان توباید الان یکمی خودت چهاردست وپابری دیگه اما هیچ خبری نیست فقط ازخوابیدن متنفری همش دوست داری بشینی یا بغل باشی یا یکی واست جنگولک بازی دربیاره خلاصه که خیلی--------- امشب هم رفتیم خانه مامان بتی ...
28 مهر 1391

بدون عنوان

سلام درادامه سفرنامه میتونستم ویرایش بگذارم اما خواستم تاریخ هایش حفظ بشه تاوقتی بزرگ شدی نگی من همین طوری خودم بزرگ شدم -----الهی مامان فدات بشه اینقدر بامزه شدی که نگو عروسک های رودریخچال را برمی داری بعد بادوتادستهای خوشگلت بالاوپایین میبری وباهاشون حرف می زنی من وباباهم کلی واست می ذوقیم بریم سراغ سفر اینم عکس منطقه چندتاعکس خوشجلم اینجا گرفتیم ها امامامان حواس پرت خانه خاله جاگذاشت خاک وچو بابا این جورمواقع یک نگاهی به شما می کنه و میگه بابا توازمامان یادنگیری ها حواست به کارهات خیلی باشه خلاصه که شب رفتیم کناردریا وشما تقریبا یک ساعتی رو خوابیدی و کنار ساحل کالسکه سواری هم کردی البته درخواب نازبودی که این آقا یی که اسب داشت...
23 مهر 1391

بدون عنوان

خوب بالاخره امشب تونستم واسه دخملم بنویسم    الوعده وفا ------سفرنامه :خوب اولش رفتیم تهران بزرگ خانه خاله طبق معمول شما کاملا مسیررابیدار بودی البته از عوارضی قم تا مرزداران راخوابیدی شب هم حسابی خونه خاله دلبری کردی اصلا هم غریبی نکردی الهی فدات شم من جیرجیرک اینم عکسش صبح رفتیم به سمت بندرانزلی اولش قراربود بریم قلعه رودخان وماسوله اما بعدگفتیم چون بایدپیاده روی کنیم شایدجینجین اذیت بشه وتصمیم بربندرانزلی ولاهیجان شد بین راه ایستادیم یکم خستگی درکردیم ودوباره راهی شدیم  این عکس راهم بین راه گرفتیم خاله وعمو اینم بابادرحال جویدن سیب اینقدر تودل خاله دلبری کردی که مارفتیم توماشین خاله وباباتنها...
22 مهر 1391